تبلیغات
Designed By : DavoodSysteM
Powered By : MihanBlog
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
جیفه
امروز که توی جاده می آمدیم انگار یک ماشین به یک شغال برخورد کرده بود. این حیوان در هوای گم آن چنان بوی بدی را در هوا پراکنده بود که تا شعاع یک کیلومتری از بوی بد آن به سختی می شد نفس کشید.
من اما با خودم فکر می کردم که خدایا! آخر یک انسان (همین خود من) چطور به خود اجازه می دهد که گناه کند و چطور فخر می فروشد به این و آن و حتی افتخار می کند به کثرت گناهانی که مرتکب شده است.
توی کتاب های دینی دبیرستان بود خواندیم که امام صادق فرمود: چه فخری برای انسان است در حالیکه در ابتدا از یک نطفه بی ارزش و نجس خلق شده و در آخر نیز یک جیفه بو گندو است که برای رهایی از بوی گندش بدنش او را در زیر خروارها خاک پنهان می کنند.؟!
فاجعه ای که امروز در غزه رقم می خورد دل هر انسانی را به درد می آورد. دد منشی و وحشی گری قومی که از ابتدا هم در برابر فرامین الهی در صدد بهانه جویی بوده اند خشم تمامی مردم جهان را برانگیخته است.
رژیم دیو صفت و نامشروع اسرائیل امروز به راحتی دست به کشتار زنان و مردان و کودکان بیگناهی می زند که تنها به دنبال حق مشروع خود که همانا داشتن یک کشور عاری از هر بیگانه و بدون جنگ و خونریزی است هستند.
اما روز گذشته (جمعه) نیز در ایران در محکومیت این عمل ننگین که خشم جامعه جهانی را برانگیخته است راهپیمایی برگزار شد که اقشار مختلف مردم در آن شرکت کردند. نکته جالب حضور جوانان است و همین حضور جوانان مشت محکمی است بر دهان آنانی که می گویند جوانان ایرانی مخالف کمک ایران به فلسطین هستند.
لازم است که در این نوشتار به نکته ای اشاره کنم:
همه شما نام طرح خاورمیانه بزرگ را شنیده اید اما شاید ندانید که خاورمیانه بزرگ و از نیل تا فرات سوریه، لبنان ، اردن و البته ایران را شامل می شود. در واقع مردم مظلوم فلسطین سپر بلای ما ایرانیان و همه مسمانان منطقه هستند. پس بر ما واجب است که به پاس این فداکاری آنان و نقطه ای که آنان قرار گرفته اند و به خاطر مظلومیتشان به آنان کمک کنیم.
بهانه نوشتن این سطور این مطلب است:
« *** بنا به گزارشِ تُرکیش پِرِس یک میلیارد دلارِ دیگرقرار است که از جیبِ ملتِ ایران بخشیده شود! آقایان خواسته اند به مردمی که به چهل میلیون دلارِ بخشیده شده به حماس اعتراض داشتند، پیام بدهند که چهل میلیون دلار رقمی نیست! اگه دلمان بخواهد یک میلیارد دلار هم می دهیم! از جیبِ شما هم می دهیم، به کشوری هم می دهیم که کلی بابتِ غرامت های جنگ از آن طلبکاریم! هیچ غلطی هم نمی توانید بکنید! چشمتون هم کور بشه!!!...
*** بیست و هشتم فروردین ماه وعدهى پنجاه میلیون دلارى ایران به حماس
بالاخره معلوم شد که چفیه ای که لیلا خالد به گردن خامنه ای انداخته است پنجاه میلیون دلار می ارزید! »
در اینکه مخالفان نظام از هر طریق ممکن در پی تضعیف نظام باشند و از کم اطلاعی ما سوء استفاده کنند شکی نیست اما ما هم باید مواقب باشیم تا گول حرف ها و شبهه های پوچ آنان را نخوریم.
تقاص معرفت
نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت پنجم
چند روز گذشت و الناز هر روز سر ساعت 16 به عیادت سامان می آمد و هر روز 45 دقیقه میماند و پس آن میرفت . در این مدت كم اخلاق و رفتار الناز در سامان و خانواده سامان اثر خوبی داشت . این ملاقاتها ادامه داشت تا سامان از بیمارستان مرخص شد .
تا چند روز از الناز خبری نبود تا اینكه یك روز زنگ منزل سامان نواخته شد و الناز وارد شد . از دیدن الناز سامان بسیار خوشحال شد و با استقبالی گرم از او پذیرایی كرد . بله پس از این مدت كم سامان فكر میكرد آن كسی را كه سالها به دنبالش بوده را پیدا كرده است و میتواند با او خوشبخت شود . از رفتار هم این طور بر میامد كه او هم احساس مشابهی نسبت به سامان دارد . آن روز آرمین هم در این جمع حضور داشت اما خندیدن های الناز و سامان را چون فریادهای دردناك میشنید ، این فریادها او را آزار میداد ، او را به یاد خاطراتی می انداخت كه در لابه لای صفحات زندگی اش او آنها را به گرد و غبار فراموشی سپرده بود . زمانی كه او شكسته شد و برای اولین بار در عمرش آرزوی مرگ داشت . كسی نفهمید كه آرمین چگونه در مدت كوتاهی شكسته شد و از بین رفت . از آن زمان به بعد بود كه آرمین از پسر جوان بودن فاصله گرفت چون مردان با تجربه و پخته شد . او دیگر فردی گوشه گیر و آرام شده بود . در همان سال بود كه با سامان و امیر كه در یك دانشگاه بودند آشنا شد و این دوستی سرآغاز زندگی جدید او بود . آرمین با وجود دوستان جدیدش توانست شور و نشاط كمی را باز یابد اما هیچ گاه مانند قبل نشد .
یاد آوری این خاطرات سبب شد كه آرمین از خانواده سامان خداحافظی كند و به بیرون برود . از وقتی از در خارج شد تا زمانی كه به خود آمد 2 ساعت گذشته بود و روز كم كم به پایانش نزدیك میشد . ولی چشمان آرمین خیس از اشكهایی بود كه در این سالها تنها مونس چشمانش بودند . 2 سال خود خوری و مقاومت در برابر رازی كه در قلبش مدفون بود .
زمانی كه آرمین 14 ساله بود در عروسی دختر خاله اش با دختری آَشنا شد كه همسن او بود و در او خصوصیاتی بود كه در نظر آرمین او را متمایز از دیگر دختران میكرد . پس از مدتی با توجه به ارتباطاتی كه آرمین ایجاد كرده بود او را بیشتر میدید و از دیدار او و رفتارش بیشتر احساس شعف میكرد . در میان تمامی آشنا و فامیل آرمین را پسری مودب و جذاب میدانستند و در تمامی آشنا و دوستان كسی نبود كه از این پسر مردم دار ، گله ای داشته باشد . در تمامی مهمانی ها و مجالس نسبت به دیگر پسران بیشتر برجسته مینمود و این هم به علت مردم داری و آداب اجتماعی بود كه در طول سالها آموخته بود . آرمین برای مریم هركاری را كه در توانش بود انجام میداد ، شاید هم كارهایی را برایش كرده بود كه از توانش خارج هم بوده است .
ادامه دارد ...